نه باران اشک ها و نه اشک های باران,هیچ کدام عطر بوسه را از گونه اش نخواهد شست
فردا اندیشه ای برای خود دارد رنج هر روز برای همان روز کافیست... (مسیح) در اضطراب کهنه غم ها دلم گرفت متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت اینجا منم و خاطره های تمام تلخ اقرار می کنم درآمدم از پا دلم گرفت هق هقي رنجور و پوسيده باز مكث ناتمام درد اشك هاي ناله بوسيده ( liya ) غروب این افق با قلب من همخون و همرنگ است برای خستگی هایم چه زیبا بود اگر یک شانه حتی٬ یک نفس همراه من می بود! چرا بی رحمی از شب شعله میگیرد؟ مگر این ماه مهتابی درون سینه ی شب جا نمی گیرد؟! دلم تنگ است چرا احساس هم با من سر جنگ است! روم از خاطرت از روی ناچاری نمی دانی مگر رسم زمانه این چنین بی رحم چون سنگ است! دلم تنگ است غروب این افق با قلب من همخون و همرنگ است Liya و چه کسی این چنین آشنا شده است...؟؟؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود... هنگامی لب به سخن گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه ی آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا... دنيا هميشه براي آدمهاش يه جايي رو واسه حسرت خالي ميذاره حسرت عشق هايي كه نورزيديم يا عشق هايي كه ورزيدن و نفهميديم... تويي كه اين دنيا رو مي سازي... دوره ارزانيست: شرف اينجا ارزان تن عريان ارزان آبرو قيمت يك تكه نان و دروغ از همه چيز ارزان تر وچه تخفيفي خورده ست قيمت هر انسان... سخن عشق را در عمق نگاهت خواندم... و صدای محبت را در کوچه باغ آشنایی مان شنیدم برایت گریستم... و به یادت خندیدم... و به نشانه وفاداری دفترم را بنامت نوشتم... و نامی به اندازه عشقت برایت برگزیدم... و آن را به صفای دلم پیوند زدم... پژواک افسرده صدایم را به گوشت رساندم تا تو را بیابم ولی نه... انگار هنوز عشقم به صداقت باران و به پاکی آب نرسیده است تا قناری های خوش آواز دلت شعر وصال برایم بخوانند! بعد از رفتنم از کنار تو فقط من مانده ام و روزهایی که بی تو تکرار می شوند و در خلوت شبهای بی ستاره ام از به تو اندیشیدن عادتی ساخته ام دراز به درازای آرزوهایی که برایت داشتم و می دانم که همچون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار خواهم نشست شبي غمگين , شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد شعر هم این فصل عاصی بود حلقه ی زندانیه در بند دست و پاگیر از خزانی زود شعر یا کابوس تکراری نا شناس و وحشی و عریان غرق در مرداب احساسات واژه های مسخ و بی پایان واکنش های جسور ذهن در پی هر کنش ، فریاد ناله ی لمسی کبود و گنگ می چکد از پاره های یاد ( liya) کسی کاری به کار روزهای بی شد و آمد به روز بی هوای حال و احوالات اجباری به روز من که می میرد بدون شوق دیداری کسی کاری ندارد یا شدم اجبار بر این روزگار بی کس و کاری. کسی حال دلم را هم نمی پرسد نمی گوید برای هر تپش امید را داری؟ کجای کوچه یادی تو پیچیدی؟ چرا با پیچک احساس خود هر روز و هر ساعت تو درگیری؟ liya توی خلوت پر از همهمه ام که صدایی به صدا نمیرسه ( liya) این روزها تقدیر هم حس بدی داشت حسی سمج¸ابری¸دو دل¸دلواپس و گنگ حسی همیشه منتظر¸مشکوک¸همراه حسی سراپا کشمکش¸تبدار و شش دنگ این روزها حال و هوایم کم بدک نیست شرجی ترین بغض گلویم گریه کرده اندام ذهنم بد تراش و بی قوارست صورت برای آرزو هایم نمانده (Liya) گفتم : خدای من٬دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم . آرام برایت بگویم و بگریم . در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت : عزیزتر از هرچه هست . تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی٬که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی . من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من هم چون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم . گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی این گونه زار بگریم ؟ گفت : عزیزتر از هرچه هست . اشک تنها قطره ایست که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند . اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان٬چرا که تنها این گونه می شود تا همیشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم٬آرام گفتم از این راه نرو که به راهی نمی رسی . تو هرگز گوش ندادی و آن سنگ بزرگ فریاد من بود که عزیزتر از هرچه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید . گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی٬چیزی نگفتی! پناهت دادم٬چیزی نگفتی! بارها گل برایت فرستادم٬کلامی نگفتی! می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی!!چاره ای نبود جز نزول درد که تو اینگونه شد که صدایم کردی . گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟ گفت : اول بار که گفتی (( خدا )) آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر خدایت را نشنوم . تو گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر٬من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم . گفتم : مهربان ترین خدا دوست می دارمت... گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت... چشم٬چشم دو ابرو نگاه من به هرسو پس چرا نیستی پیشم؟نگاه خیس تو کو؟ گوش٬گوش دوتا گوش دودست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش چوب٬چوب یه گردن جایی نری تو بی من؟ دق میکنم می میرم اگه دور بشی از من پا٬پا دوتا پا ٬یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا؟ من من یه عاشق همون مجنون سابق!!! ... زن ... دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی. برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است.....و تو هر لحظه که بخواهی به لطف قانونگذار ازدواج می کنی. در محبسی به نام ﺑ .....ت زندانیست اما تو... او کتک می خورد تو محاکمه نمی شوی... او می زاید تو برای کودکش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد تو نگرانی نوزاد دختر نباشد... او بی خوابی میکشد تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟؟؟ و هر روز... او متولد می شود عاشق می شود مادر می شود پیر می شود می میرد و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند... دل که دل نیست بی تو دل که طاقت و تاب نمی فهمد بی تو دل که نمی ایستد تا من برسم دل می دود٬می ترسد٬می گریزد٬کم می آورد دل می شکند٬هول می کند دل که دل نیست بی تو دل تکرار نبض از نفس افتاده ی ماست دل سر به سر ما می گذارد٬وقتی شانه ای نیست که سر بگذاریم دل سر می رود٬وقتی حوصله ای نیست که بیارامد لحظه ای دل سر به جنون می زند٬وقتی دیوانگی هم عالمی دارد٬در این عالم دل به دل کسی نداده ام تا تو بیایی تو دلبری کرده ای و ما نگه داشته ایم تو دل قوی داشته ای و ما دل شکسته ایم دل که دل نیست بی تو... می خوام که با دست خیال خدا رو نقاشی کنم رو زانوهاش اشک بریزم٬هوا رو بارونی کنم گریه کنم گذشتمو٬سر روی پاهاش بذارم بگم غریبم٬بی نشونم٬برس به دادم می خوام رو تاروپود شب مقصدو بی هدف برم تو این هوای بی نفس٬برم به آخر برسم برم یه جایی که فقط تو باشی و بیکسی هام تو سرنوشت دست ببرم٬بهشتو تا خودت بیام تو نفس آخر عشق تنهاتر از خدا شدم اشکی نمونده تو چشام٬با گریه بی وفا شدم غصه شکسته دلمو٬آخر این سفر کجاست وقت بریدن منه٬دلهره از دلم جداست تنهاتر از خیال تو٬دلو به دریا می زنم منو صدا کن که می خوام دل از جدایی بکنم دلتنگ تو من٬تو دلگشای دیگری در مذهب عاشقان روا کی باشد من دست تو بوسم و تو پای دیگری یکی میپرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست... بگو باهات چی کردم که می شکنی غرورم؟ بگو چی بود گناهم؟ چی بوده اشتباهم؟ که اینجوری گذشتی از من و از نگاهم؟ کاشکی دلت سنگ نبود٬دلم برات تنگ نبود کاشکی توی قلب تو این همه نیرنگ نبود کاشکی منم بد بودم٬از عاشقی سرد بودم کاشکی توی عاشقی مثل تو نامرد بودم
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...
اگه میتونی منو دعا بکن،من که دستم به خدا نمیرسه
آسمونا ارزونی پرنده ها،جای آسمونا یه قفس بده
همه ی دار و ندارمو بگیر،هرچی بودمو دوباره پس بده
بازم هیچ راهی به مقصد نرسید،من هزار و یک شب معطلم
تا ته جاده دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم
چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت؟
پای هرچی که دویدم آخرش،حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت
سر رو شونه های سنگ روزگار،قد این فاصله هق هق میکنم
دارم از ثانیه ها سیر میشم،دارم از دوری تو دق میکنم
پشت خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلوشکن بده
روزگار سردمو ورق بزن،دست مهربونتو به من بده
گم شدم توی شبی که خودمم،شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی،آخه هیچکس مثل تو منو دوست نداره
لک زده دلم واسه یه همزبون،شیشه ی دل همه سنگ شده
میدونی دلیل گریه هام چیه،ای خدا دلم واست تنگ شده
ای خدا دلم واست تنگ شده
ای خدا دلم واست تنگ شده
ای خدا دلم واست تنگ شده
...
گنج غارت شده
شايد دل او
تندوتند
نرم نرمك
رقص بي نوري رنگ
در پس ذهنهاشان
دختري هست يا نيست
خاطري ريشه كرده
گاه و بيگاه
از سرب و از سنگ
نه
شايد گره كرده در روزني تنگ
ميكشد هر هوس
هر سرك
سر به سويش
نه اما
گونه تبدار از وحشت ننگ!
دخترك هست يا نيست؟
ميزند هر تپش ضربه آهنگ...
هیچ به فردا نیاندیش
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت
7:14 توسط لیلا| |
امشب به یاد تک تک شب ها دلم گرفت
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت
7:8 توسط لیلا| |
باز بغض مزمن و هوشيار
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت
12:50 توسط لیلا| |
دلم تنگ است
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت
11:43 توسط لیلا| |
من با عشق آشنا شدم...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت
7:57 توسط لیلا| |
یک شبی مجنون نمازش را شکست
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت
14:3 توسط لیلا| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت
12:0 توسط لیلا| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت
1:48 توسط لیلا| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت
12:32 توسط لیلا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
17:53 توسط لیلا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت
17:8 توسط لیلا| |
نا تمام و خسته و مصلوب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت
10:43 توسط لیلا| |
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت
9:27 توسط لیلا| |
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت
10:46 توسط لیلا| |
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت
19:17 توسط لیلا| |
دخترك كنج پستو
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت
15:56 توسط لیلا| |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت
17:18 توسط لیلا| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت
10:31 توسط لیلا| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
15:11 توسط لیلا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت
12:33 توسط لیلا| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت
12:47 توسط لیلا| |
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت
12:30 توسط لیلا| |
من در غم تو٬تو در وفای دیگری
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت
12:32 توسط لیلا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت
12:28 توسط لیلا| |
بگو چی شد که قلبت خالی شد از حضورم؟
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت
15:1 توسط لیلا| |



